ترس

آدم میشکنه تو خودش یه بار دو بار بعد کم کم عادت میکنه تا جایی که حس میکنه وظیفشه.می افته تو یه تکرار.بعد یه روز می بینه دیگه نمی تونه دیگه براش قابل تحمل نیست.جدا میشه وفرار می کنه.

۱.امروز یکی از نزدیکترین دوستام مامان شد.از ۲ سالگی با هم بزرگ شدیم.حس غریبیه.تمام روزهای شاد کودکی من با عصمت گذشت  و امروز من پسرش رو بغل کردم.یهو احساس کردم وای یعنی اینقدر بزرگ شدیم؟چقدر خاطره های کودکی نزدیکند و چقدر حس مادری دور.اینکه بخوام یه روز خودم رو بچه بغل ببینم خیلی نامانوسه. 

  

 

۲.یه همکار نا محترم داریم به اسم آقای ر (البته حیف از آقا)که کاردان مبارزه با بیماریهاست. این آدم احتمالایکی از انسانهای نخستینه.شیرین کاری های زیادی ازش سر می زنه مثل : 

یک روز که ما بسیار گرسنه بودیم یک عدد نان را به قیمت ۲۰۰تومان آنهم فقط به حرمت همکاری به ما فروختند. 

یک روز دیگر آقای همکار که قرار بود به مسافرت برود (و از قضا تعدادی تخم مرغ در یخچال درمانگاه داشت)تصمیم گرفت همه را بخورد به همین راحتی!۱۱عدد تخم مرغ را مثل هلو خورد.!!!!!!!!! 

یک روز قبل از این ۲روز صدای فریاد خانم پ همه را به راهرو درمانگاه کشید.گویا آقای همکار لطف کرده و تمام مواد غذایی تاریخ گذشته را طی یک هفته خورده و مواد خام را نیز به یخچال خانه منتقل کرده. 

حالا من فردا بعد از ۱۰ روز مرخصی مجددا این آدم رو زیارت میکنم .

 

پ.ن بی ربط۱:یک قسمت دوست داشتنیه مسافرت خواندن برج بلور -ترجمه اسداله امرایی بود.البته اگر ادبیات آمریکای لاتین رو می پسندید و مهمتر از اون عاشق داستان کوتاه هستید. 

پ.ن بی ربط۲:چرا هیچ کس وبلاگ منو نمی خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی اینقد بدرد نخوره؟

 

یک فرد جدید!

یک هفته مرخصی بودمالان هم با یک سرماخوردگی وحشتناک برگشتمپیشنهاد میکنم حتما یه سر به رامسر بزنید ورامسر پلازا رو از دست ندید.کیلومتر ۵جاده رامسرـرشت روستای سفید تمشک و تله کابینی که به قله ایلمیلی میره خیلی محشر بود .جواهر ده ودو هزار و سه هزار هم که جای خود. 

 

پ.ن بی ربط:پا گذاشتن یکباره یک نفر تو زندگی آدم چه احساسی داره؟آدم از دل بستن همیشه میترسه.شایدبه خاطر همین خیلی اوقات تنها میمونه. 

خوب و بد

بعضی اوقات یه اتفاقاتی می افته که تمام اصول رو زیر سوال می برند.نمیدونی چطور دیوارهایی رو که فرو ریخته دوباره بسازی اصلا نمی دونی اگر بسازیشون اینبار دوباره فرو میریزن یا نه .بعد از اینکه می افتی بلند شدن سخته.همه اش دنبال یه دستی می گردی که کمکت کنه حتی گاهی یه طناب پوسیده هم دلت رو خوش می کنه.هر لحظه با خودت مرور می کنی که کجا اشتباه کردی.بعد دوباره و دوباره و هزار باره.... 

می بینی ته دلت هنوز اعتقاد داری به درست بودن کاری که همه میگن اشتباه بوده نکنه اشتباه خودتی و افکار  و معیار هایی که یه عمر باهاشون دیوار های شخصیتت رو ساختی؟

توهم

واقعا بالاترین کابوس بشر جهله.بودن تو این روستا و دیدن منش آدما باعث میشه بیشتر از همیشه پی ببرم که چقدر دور بودم از آدمایی که اکثریت این کشور رو تشکیل دادن.فکر نمی کردم کسی باشه که واقعا نفهمه اما حالا میبینم خیلیا هستن که نمی فهمند.کارهایی میکنند که این جهل باعثشه.درد این آدما رو که می بینی غم خودت رنگ می بازه.دیگه خجالت میکشی به خدا بگی چیزی آزارت مده.این روزا سکوت میکنم میخوام بشنوم .به اندازه تمام سالهایی که فقط کتاب خوندم و دنیا رو از روی اون کتابا شناختم به خودم و دنیا مدیونم.برای این آدما تسلیم تنها راه آرامش داشتن شده.گاهی فکر میکنم تو یه سیاره دیگه ام. 

 

 

 

پ.ن بی ربط1:اونایی که بچگیشون توی شرجی جنوب گذشته و میدونید شرکت نفت یعنی چی اینو بخونید (عطر سنبل عطر کاج-نویسنده :فیروزه جزایری دوما).  

 

پ.ن بی ربط2: اگر اینو خوندین و دوست داشتید (چراغ ها را من خاموش می کنم -نویسنده:زویا پیرزاد)پ.ن 1 رو هم بخونید خیلی محشره. 

بار دیگر شهری که دوست داشتم

دیروز یونیتم خراب شد کلی وقت برد تا یکی بیاد توی اون روستا ودرستش کنه.این روزا زیاد بدبیاری أوردمرییس درمانگاه هم که فکر میکنه من به شبکه گفتم شبها نمیمونه.حالا بگذریم که هر کی گفته دستش درد نکنه.!!!!امروز دوباره کتاب بار دیگر شهری که دوست داشتم(نادر ابراهیمی)رو میخوندم.باز منو برد به تمام اون روزا.چقدر به نظر دور میاد. 

دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.دیگر هیچکس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت. 

هنوز هم...

 تابنده آفتاب    

از ما دریغ داشت طلوعش را . 

آیا 

این خیل خواب در خور خرگوشان 

از چشم خلق خیمه نخواهد کند؟ 

 

اول سلام:

یکم احساس غریبی دارم..حوادث این روزا البته این حسو تقویت میکنه.هوای ما خیلی خفقان آور شده نمیدونم این بغض مال حساسیت به این گرد و غبار یا.... 

کاش این وبلاگا یه جورایی بود که فکر میکردی همه چیز دو طرفه استالان اولین باره که حس میکنم  با هیچ کس دارم حرف میزنم یاد فیلم I am nobody میافتم.